تبليغاتX
Saman & Zari Moraba سایه دوست


سایه دوست

خاطراتی زیبا از بهترین دوستان دنیا
این آپ واقعا ارزشش رو داره که اول بخونیش بعد نظر بدی
                                                              به نام خالق هستی 

خیلی دلم گرفته...شروع دوباره مدرسه ها و فراموش روزهای با دوستان...خیلی سخته...خیلی دلم

گرفته...دوری و جدایی از دوست خیلی سخته...

من از بدو تولد با یک خواهر غیر خونی بزرگ شدم که بهترین دوست و یاور دوران کودکیم بود...

برای هم اشک می ریختیم.برای خوبی هم دیگر می خندیدیم...

در دنیای عروسک بازی ، همه جا با هم دوتا خواهر بودیم...توی شهر ما و

هر کسی که ما را می شناخت ، ما را دو خواهر خطاب می کرد...دو خواهر جدانشدنی...

دو دوست واقعی برای هم دیگه بودیم.دو دوستی که وقتی الان یکی از اونا این خاطره ها را می نویسه،

اشک امونش نمی ده و اشکای پاکش کیبرد زیر دستش رو خیس می کنه...

من خیلی خواهرم رو دوست داشتم.اونم بیشتر از هر کسی دوستم داشت...با هم دعوا می کردیم

ولی به یک ساعت نکشیده روی هم رو می بوسیدیم...با هم می پوشیدیم.با هم می خریدیم.با هم

سال نو رو تحویل می کردیم.با هم بازی می کردیم.ولی هیچوقت نتونستیم تو یه مدرسه با هم درس

بخونیم...خانواده هامون این اجازه رو به ما نمی دادند...چون از افت تحصیلی ما می ترسیدند...

ما با هم زندگی می کردیم...با هم و در دنیای هم...ما از دو خواهر هم به هم دیگر نزدیکتر بودیم...

خانواده ما از فامیل ها هم بیشتر با هم رابطه داشتند.خیلی رابطه ی خانوادگی خوبی داشتیم.

از خونه ی ما تا خونه ی اونا فقط یک خونه فاصله اش بود.یک خونه بین ما فاصله انداخته بود ، درست !!

ولی اون خونه بین دل ما که فاصله نینداخته بود...من تا حالا هیچ دوستی به خوبی خواهرم پریوش

نداشتم...گشتم ولی پیداش نکردم...ما هم دیگه رو از دست دادیم...

خیلی سخته از تنها کسی که بیشترین و بهترین و حتی بدترین اوقاتت رو با اون گذروندی ، دل بکنی.

خیلی سخته...مگه ما چند سالمون بود که از هم جدا شدیم؟؟ ۹ سال بیشتر نداشتیم که از هم دیگه

جدا شدیم...خیلی بده که بخوای از دوستت ، از خواهرت دل بکنی ولی من دل کندم و خواهرم هم

همینطور...ما از هم دیگه دل کندیم...

روز جدایی دو دوست ... روز بدی بود ... پریوش گریه می کرد ولی من می خندیدم...چرا؟؟؟

به آرامش دعوتش کردم گفتم یکی گفته اگه موقع جدایی بخندی زود هم دیگه رو می بینیم...

                                                      اینو بهش دروغ گفتم...

ولی من فقط ۹ سالم بود...من نمی تونستم این دوری رو تحمل کنم...خیلی سخت بود خیلی...

وقتی راه ۴ ساعته همدان تا اراک رو در عرض ۲ ساعت گذروندیم ، بیشتر دلم گرفت...

خیلی بیشتر دلم گرفت...چون زودتر از بقیه وقتها از همدان دور شدیم...

گذشت...در یاد او گذشت...این سالهای دوری در یاد او گذشت...۷ سال از دوری ما میگذره...

(به خدا گریه امونم نمیده)

من نتونستم پریوشی پیدا کنم...نتونستم دوستی مثل پری دریایی ایم پیدا کنم...تو این ۷ سال شاید

فقط ۴ یا ۵ بار هم رو دیدیم...آخرین بار هم تابستون سال پیش قبل از شروع مدرسه ها بود...

پارسال روزی که فهمیدم قرار پریوش با خانواده اش بیاد اراک ، فقط باید بودین و قیافه ی من رو نگاه

می کردین...اونقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس...

پارسال وقتی از پریوش خواستم که دفتر عقاید منو پر کنه ، منو پس زد و گفت میری اون اتاق تا من پر

کنم دفترت رو...خیلی احساسی برام پرش کرد...خیلی احساسی...

چکیده ای از سوال های من و جواب های خواهرم پریوش :

ـ در یک جمله سحر خزایی را توصیف کنید.

*یک دوست خوب و یک خواهر مهربان وقتی اینن را می خوانی به یاد من باش.

ـ بهترین خصوصیت شما چیست؟

*عاشق رفیقم.

ـ بهترین دوست و یاورت کیست؟

*سحر.

ـ بهترین روز زندگی :

*روزی که بتوانم در یک دانشگاه با سحر باشم.

ـ دردناک ترین واقعه زندگی :

*روزی که از سحر جدا شم.

ـ بهترین آرزو :

*خوشبختی من و خواهرم سحر.

ـ بهترین هدیه خدا :

*دادن خواهری مانند سحر.فکر می کنم سحر که من و فراموش نکرده.

ـ نظر شما در مورد جدایی و خیانت :

*جدایی سخت است مخصوصا از دوست.

حرف پایانی :

*من الان خیلی خوشحالم که خانه ی سحر اینا هستم فقط خداحافظ...

ستاره هم توی این دفتر نوشته.خیلی از دوستام توش نوشتند خیلی هاشون از ۲ سال پیش تا حالا.

الان یک ساله که نه دیدمش نه ازش خبری دارم و نه هیچ چیز دیگه ای...ولی می دونم که اونم مثل

من به یادمه...حتی شاید بیشتر...چون امسال به من خیلی  سخت گذشت...سال تحصیلی خیلی

بدی را داشتم...امسال خیلی تو دوستی ضربه خوردم...از خیلی ها...خیلی ضربه خوردم...خیلی...

خدایا من و پریوش رو در آینده با هم و در کنار هم دیگه قرار بده...تا بتونم قسمتی از این دوری ۷ ساله

رو دور بریزم...خیلی دنبال یه جایگزین برای پری مهربونم گشتم ولی خواهری مثل پریوش

نیافتم...خداروشکر من ستاره ای دارم که برام یه دنیا ارزش داره و خیلی هم دوستش دارم

 بچه ها این وبلاگ با وجود اینکه مدرسه ها باز میشه هنوزم آپ میشه...تازه بازار دوستی های ما داغ

میشه...امیدوارم ستاره از یه مدرسه ی دیگه با فرسنگ ها فاصله خاطراتش رو برام تعریف کنه و من و

فراموش نکنه...برای ستاره و پریوش و بقیه دوستای گلم دعا می کنم که خوشبخت بشن...

دعای دوست خیلی اثر داره ، پس بچه ها

التماس دعا

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت1:22توسط سحر |
((به نام خالق دوران کودکی ام))

 

گاه در روزگار کودکیمان اشکال روی دیگری داشتند و ترانه ها آوایی

 

 خوش تر.آسمان صورت دیگری از خود نمایان می ساخت ,خورشید به

 

 ماه نور قرض می داد .گاه در روزگار کودکیمان بوی گلها را بهتر می

 

 فهمیدیم و درختان سبز بودند .گاهی در روزگار کودکیمان چشم ناپاکی را

 

 کمتر می یافتیم وحرفهای بد را نمی فهمیدیم هوسی را به دل و سر راه

 

 نمی دادیم و فکرمان بی آلایش,صورتمان بی آرایش و صحبتمان بی پروا

 

بودگاه در روزگار کودکیمان در میان ابر ها شکلهایی زیبا می یافتیم و

 

 شب را در جستجوی ستاره های خودمان بیدار می ماندیم .گاه در

 

 روزگار کودکیمان عشق فراوانی بود دوست در نزدیکی , مهر ارزانی و

 

 زندگی به آسانی بود. گاه در روزگار کودکیمان لباسهایمان ساده بودند و

 

 رنگ تجمل به خود نداشت گاه در روزگار کودکیمان به هر زیبایی تن

 

 نمی دادیم و هر سلامی را پاسخ نمی گفتیم و آدمی را آدم می پنداشتیم

 

گاه در روزگار کودکیمان آدمی را دوست می داشتیم نه آدمک و برق چشمان.

 

گاه در روزگار کودکیمان از باران لذت بیشتری می بردیم و آن را رحمتی

 

 می پنداشتیم و زیر آن با کسی که دوست داشتیم قدم می زدیم.

 

گاه در روزگار کودکیمان عروسک را جانی می بخشیدیم و توپ چهل تیکه

 

بزرگترین آرزویمان بود.شعری حرفی یا جمله ای را از سر نا فهمیدن می گفتیم.

 

سیب را بی هوا می خوردیم.

 

گاه در روزگار کودکیمان نمی گذاشتیم ستاره ی آسمانمان را کسی صاحب شود

 

شاید قدری حسود بودیم ولی نه به اندازه ی حالا.

 

روزگار کودکیمان را در آرزوی بزرگ شدن سپری می کردیم و می خواستیم همه

 

 ما را بزرگ حساب کنند ولی نمی دانستیم کوچکی همه ی چیزهای خوب است و

 

 بیشتر شدن چیزهای بد،بزرگی.

 

گاه در دوران کودکیمان بچه ی فقیر را دوست می داشتیم چون بین اون و یک بچه

 

 مایه دار فرقی نمی یافتیم.

 

گاه در دوران کودکیمان غلط هایمان را پاک می کردیم و به ندرت گناه را

 

 می شناختیم شاید فقط بلد بودیم دروغ گو شمن خداست.

 

گاه در روزگار کودکیمان قلم و کاغذ با یکدیگر دوست بودند شعرها از سر عشق و

 

 زندگیمان از سر شوق بود.

 

گل را با لذت بو می کردیم آب زلال بود و گل با خود نداشت.

 

و معنای لحظه را نمی فهمی دیم ولی در آن زندگی می کردیم...........

 

+نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت17:42توسط ستاره |
من دیوانه نیستم
سلام خوبید,حال اون وجود نارنینتون چطوره؟ این متن که براتون آماده کردم خودم که باهاش خیلی حال کردم امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

((روزی فیلسوفی در میان راه به دیوانه ای رسید که در دستش کتابی قطور داشت.فیلسوف خنده ای کرد و گفت: چه جالب است که دیوانگان هم کتاب می خوانند!حال بگو چه می خوانی؟

و دیوانه,در حالی که به کتابش خیره شده بود , گفت : می خوانم تا بدانم  زیبا کیست و زشت چیست؟ که درست چیست ونا درست کدام است! و گناه چیست و گناهکار کیست؟

فیسوف,دستی برابروی بلندش کشید و سپس انگشت اشاره اش را بین ریشش کرد و به تمسخر گفت:حال چه دانستی ؟چه کسی زیباست,چه درست است و گناهکار کیست؟

ودیوانه در حالی که راهش را گرفته بود که برود  گفت:

- همین را دانستم که زشتی و نادرستی از گناه است . و وقتی این را کتاب مقدس را به پایان رساندم ,دانستم که همه گناهکارند.))

از کتاب "من دیوانه نیستم" نوشته ی جبران خلیل جبران.

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت17:5توسط ستاره |
دوستش داریم....
 

سلام به اونایی که می دونن خدا دوسشون داره شاید هم می خوان بدونن

آری امروز مثل بقیه آدما شدم از همون چیزی که بدم می آید ! بی تفاوتی نسبت به تمام آیت های خدا جونم آ خه می دونید آسمان به اندازه ی پر های صداقت آبی بود اما .........ابر و خورشید دست به یکی کرده بودند تا صحنه ای رو که دوست داشتم برام به نمایش بگذارند نور ها سمت خودشان را برای فرو آمدن می دانستند و درختان مبلغان بی ادعای سرسبزی همچنان با سبزیشان می خواستند که چشمم را نوازش کنند سعی کردم لذت ببرم از آیت ها ولی افکارم پی چیز دیگری بود مثل آدم بزرگا شده بودم که می رن تو فکرو نه به لبخند بچه ها پاسخ می دهند نه به آفتابی که برای آن ها می تابد نه به گل ها یی که یه سال صبر کردند تا آنها رد شوند و ازشون به خاطر صبرشون تشکر کنن نه انگار که افکار چشمم را کور کرده بودند و نمی گذاشتن که به یاد کسی که بیادم هست با شم ..................خدا جونم منو به خاطر غفلتم می بخشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمی دونم تو تا چه حد پی جلب رضایت دوستی هستی که تو رو تنها و تنها به خاطر خودت می خواهد ولی خوا هش می کنم امشب خدای آسمان دلمان قرار است که به اندازه ی عاشقاش شهاب یا همون تیر کمون عشقش و رها کنه به سمت قلبای آماده ی خلوص پس بیاید که بی توجهی را یه امشب کنار بگذاریم و بامداد را با سپاس و یادش بهش بگیم که ...........................آری د و س ت ش داریم

خواهش می کنم به اینا که یه قلب حقیر و بی چیز گفته یه کم توجه کنید باز

هم باز هم:آیتی بهتر از این می خواهیم

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت17:0توسط ستاره |
قضیه زنگ زدن گوشی سارا سر کلاس و شک به من
دیشب خیلی تنها بودم . ماه اومده بود پیشم . 

بهم گفت : وقتی دوستت به یاد تو نیست تو هم ترکش کن !

به ماه نگاهی کردم و گفتم مگه آسمون تو رو ترک میکنه زمانی که نمی درخشی ؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

یه شب خوب تو آسمون ، یه ستاره ی چشمک زنون 

خندید و گفت : کنارتم تا آخرش ، تا پای جون 

ستاره ی قشنگی بود ، آروم و ناز و مهربون 

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون 

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون

ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد  نامهربون

ستاره رفت و من شدم بی هم زبون 

حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون 

دلم میخواد داد بزنم ... این بود قول و قرارمون ؟

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

الان بیش از ۳ هفته میشه که من و ستاره همدیگرو ندیدیم.ولی خب بازم باید صبر کردخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irالان می خوام براتون از یک خاطره بسیار خوب و زیبا تعریف کنم:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این خاطره باز هم به دوستم سارا مربوط میشه!!یک روز سارا با خودش گوشیشو آورده بود مدرسه!!

به همراه دوستم گلبرگ به ته کلاس رفتند و دقیقا پشت سر منو عسل و فاطمه و محیا نشستند...

سر کلاس دین و زندگی گوشی  سارا شروع به زنگ زدن کرد.با صدای بلند.با آهنگ دسپرادو!!

                                                    خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

باحاله نه؟؟همه برگشتند نگاهش کردند...ولی باحال تر اینه که دبیر ما فکر کرد که گوشی منه.به خاطر

سابقه بد من در حمل گوشی موبایل در مدرسه!!خلاصه که تا آخر سال من سارا رو سرزنش کردم

که به خاطر تو افتادم تو چاه...خیلی از اینکه دبیرمون به من انضباط کم بده می ترسیدم.اون بیچاره به

روی خودش نیاورد ولی با من خیلی لج بود...

یک نکته جالب:تو تابستون از شانس بد همراه من سوار تاکسی شد...خیلی بد شانسم من.

 گفتم شاید به روم بیاره ولی به قول بچه ها : آره دیگه موزه !! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاون این همه یادش 

بمونه. درهر صورت اون روز به من مشکوک شد نه به سارا خانوم خلیلی دوست!!

"دوستان خوبم!در آپ بعدی می خواهم دوستانم را با چهره معرفی کنم.پس منتظر آپ بعدی باشید"

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت3:31توسط سحر |
خبری که آرزوی شنیدنش را داشتم!!!
سلام به دوستان خوبم.قرار بود این آپ برای ستاره باشه ولی من امروز اتفاقی برام افتاد که واجب

دونستم بیام اینجا و کمی از ستاره خانوم گلگی کنم...

امروز می تونستم بهترین خبر زندگیم رو از زبون بهترین دوستم بشنوم...

خبری که مدت هاست منتظر شنیدن آن بودم ولی...

ستاره این فرصت رو از من گرفت...

امروز می تونستم از زبونش بشنوم که سال آینده ما را تنها نمی گذارد

ولی امروز من تنها امیدم هم نا امید شد چون فهمیدم برای همیشه از مدرسه ی ما می رود...

البته این راه زندگی خودشه و من فقط یه دوستم و دوست در این راه همیشه بی ارزش است.

ما را یک دل از خوبان جدا نیست

ولی صد حیف خوبان را وفا نیست

به دوستان دل سپردن کار سهل است

ز دوستان دل بریدن کار ما نیست

یک نکته جالب براوتون از سارا دوستم بگم که بخندید که از این فضا بیرون بیاید

سارا خیلی از محسن خلیلی بدش میومد و بازی دربی رفت پرسپولیس و استقلال همش به محسن

فوحش میداد و می گفت این دیگه ؟؟؟ خدا لعنتت کنه خلیلی که به استقلال گل زدی!!

ولی حالا اونقدر رو محسن غیرت داره که تا ما اسمشو میاریم می خواد کتکمون بزنه!!

اونقدر از خلیلی خوشش اومده که همیشه می گه:سحر! کی میشه حالش خوب بشه و برگرده؟؟

منم اونقدر به این عشق افراطی سارا به محسن خلیلی خندیدم که نزدیک بود بترکم.میشینه پای

بازی های پرسپولیس تا شاید تو ورزشگاه ببینتش...این جزو عجایب که سارا به خاطر بازی های

پرسپولیس تو آزادی لحظه شماری بکنه.

" هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و اگر کسی چنین ارزشی را دارد باعث اشک ریختن تو

نمی شود "

اشکی که به هنگام  جدایی دو دوست ریخته می شود

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت14:36توسط سحر |
دوست نمی خواهم

من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت...

من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...

فريادزنم، فرياد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم...

می خندم و می رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،

افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،

من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق بيگانه نمی داند ليکن به دل شادم

سرمشق کنم امروز : دنيای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!

...

قضیه شکستن در کلاس اول B:

من طبق معمول یه کاری رو انجام دادم و بعدش پشیمون شدم!!!

زدم در کلاس رو شکوندم و در رفت تو!!!آخه من خیلی شیطونم

وقتی معاونمون دید در شکسته گفت کار کیه؟کسی نگفت:سحر!!دوباره گفت:کار هرکیه

خودش بگه و خودش درستش کنه وگرنه حال کل کلاس گرفته میشه!!!بازم کسی چیزی نگفت.

خداییش متحد ترین کلاس،کلاس ما بود...اینو همه می دونستند!!!

مثلا تو کلاس ستاره اینا که همه با هم دشمن بودند...

اون روز گذشت و معاون ما هم دیگه سراغ در نیومد و سال تموم شدولی من اینو فهمیدم

که همکلاسی ها و دوستان خیلی خوبی دارم و باید قدرشونو بدونم چون اگه تو کلاس ستاره

اینا این اتفاق افتاده بود همه می فهمیدند

ولی منم درس عبرت نگرفتم امکان داره سال دیگه شیشه هم بشکنم!!

راستی یه خبر خیلی خوب:فاطمه شیخ باقر مهاجرتو مدرسه ما می مونه و من خیلی

خوشحالم چون ثبت نام هم کرد...

"آپ بعدی هم برای ستاره"

+نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت2:16توسط سحر |
آشتی
به قبرستان گذر کردم زمانی...شنیدم ناله ی یک نوجوانی...به زیر قبر می نالید و می گفت :

رفیقم قدر یک دیگر بدانیم !

دوستان عزیزم انگاری دعاهای شما عزیزانم تاثیر پذیر بود و من و ستاره با هم آشتی کردیم و دیگه

با هم قهر نمی کنیم...ما هردوتا مون به اشتباهمون پی بردیم و این وبلاگ  بازم آپ میشه ...

دوستان گلم الان خیلی خوشحالیم و به خود نمی بالیم و قول میدیم که براتون از دوستی هامون

 آپ کنیم ... دوستتون داریم

بهترين دوستان

****

اين ستاره

****

اينم سحر

ما که خيلي خوشحالیم اميدواریم شما هم خوشحال باشيد!!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت22:5توسط سحر |
باااااااااااای
سلام.

دوستان من ! منو ستاره برای همیشه با هم قهر کردیم

این وبلاگم دیگه آپ نمیشه...

خداحافظ

تنهايي من

 خيلي

دردناك

دوري

خاطره ها مي مانند

دوستم از دستم رفت

ديدم كسي در مي زند...در را گشودم سوي او...ديدم غم است در مي زند...غم با همه غم بودنش هر

شب به من سر مي زند...اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا...غم با همه غم بودنش هرشب به من

سر مي زند...

معرفت

 

غروب غم انگيز دوستي ما

و سرانجام كه ما از هم جدا مانده و درمانده ايم ... تو كجا و من كجا ... ما زكار هم مانده ايم!

 "دیگه دیدنم محال" و دیگه دوستی ما محال

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت19:14توسط سحر |
آخرين آپ
تنهايي

دلم تنگ است ....

براي من در اين دنيا اميد و عشق بي رنگ است ....

كنار خوشه هاي زرد گندم آتش دل شعله ور كردن همه ننگ است ...

دلم تنگ است از بي وفايي ها و آدم ها كه حتي قلبشان از جنس سنگ است ...

من تا چند وقتي آپ نمي كنم چون بهترين دوستم " ستاره " در اوضاع روحي

خوبي به سر نمي بره و منم شدم مثل اون... واقعا نمي تونم

تا وقتي مشكل ستاره حل نشه ، منم آپ نمي كنم ...

اين آخرين آپم هست تا وقتي كه ستاره حالش خوب شد منم بر مي گردم...

عزيزانم براي من كامنت بذاريد قول ميدم بخونم و بهتون سر بزنم.

دوستتون دارم . شما هم واسش دعا كنيد

قربونتون برم من " سحر "

+نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت16:28توسط سحر |
دلتنگی(اول بخون بعد نظر بده)
دو چیز هیچ وقت از یاد آدم ها نمی ره ! دوستای خوب و روزهای خوب . ولی...

یه چیز هیچ وقت از دل آدم ها نمی ره ! روزهای خوبی که با دوستای خوب گذشت.

نمی دونم چه جوری باید تحمل کنم...نمی دونم سال آینده چه جوری پامو تو مدرسه بذارم!

دبیرستان فرهنگ دیگه سوت و کور شده...هر روز صبح وقتی وارد مدرسه می شدم فاطمه رو می دیدم که طبق معمول با اضطراب در حال درس خوندن و می گه : سلام سحر!

هیچی نخوندم . خوش به حالت که خوندی!در صورتی که همیشه نمره های فاطمه از همه بیشتر

می شد!وقتی پامو تو کلاس می ذاشتم با همه دست می دادم و به همه سلام می کردم و با

شادمانی کیفم رو می ذاشتم و می رفتم کلاس اول A و با بچه های اونا هم سلام و علیک می کردم.

بعدش اگه خبر داغی از فوتبال داشتم سراغ دوستم عطیه تو کلاس اول C می رفتم و باهاش شروع

به صحبت می شدم. ستاره هم که آخر از همه میومد و اگه باهاش قهر نبودم پیش اونم می رفتم!

هیچ وقت یادم نمیره که شانه هایم تکیه گاهی برای دوستانم بود تا خودشان را خالی کنند...

همیشه به درد ها و دل تنگی های دوستام گوش میدادم.

من و سارا  همیشه رقاص های کلاس بودیم و سپیده و شیما همیشه می زدن رو میز...

توی کلاس اول A همیشه ستاره واسه همه می رقصید ولی جالب هیچ وقت حاضر نبود جلوی من

برقصه!

جر و بحث های منو عسل و فاطمه و سارا و ... سر ستاره خیلی جالب بود...همشون از دوستی من

با ستاره ناراحت بودند.یک سال تمام ما جر و بحث داشتیم!

سولماز دست راست من و سارا دست چپ من می نشستند. سولماز مغز متفکری بود واسه خودش.

دختر خیلی خوبیه و من خیلی دوستش دارم!ریاضی و فیزیکش خیلی خوب بود.هر وقت دبیرامون

یه مسئله سخت می دادن به قول سارا من میفتادم رو دفتر سولماز تا با کمک اون حل کنم

البته سارا هم از روی من حل می کرد...

همیشه همه به من می گفتند تو سپیده خیلی شبیه هم هستید.دوستم سهی منو چندبار با

سپیده اشتباه گرفته بود...

مثلا عسل دوست عاقل و فهمیده ما بود . ولی ما که دائم با هم دعوا داشتیم...منو غزاله همیشه

سر نیکبخت با هم کل داشتیم . من از نیکبخت بد می گفتم و همیشه کار به کتک کاری می کشید.

غزاله جونم هم که فقط بلد بود منو گاز بگیره!چند بار جلوشو گرفتم که سودابه رو که عاشق نیکبخت

بود رو نزنه!ستاره خانم هم که همش یا تو حیاط بود یا تو کلاس پیش یا تو کلاس دوم و سوم ها!

عسل از دستش کفری شده بود چون فقط به خاطر کتاب دفتر میامد پیش ما!

من خاطرات بسیار زیبایی از دوستانم دارم ... نمی دونم سال آینه در فقدان اونها چه جوری پامو تو

اون مدرسه بذارم...همش خاطرات من با دوستام میاد جلو چشام و دلم میگیره...

چون سال دیگه سولماز ، عسل ، فاطمه و ستاره و ... از مدرسه ما میرند...

فکر کنم فقط منو سارا بمونیم!

این است روزگار ما که دوستانمان تنهایمان می گذارند!

منو سارا به یاد دوستی با اونا دبیرستان رو تمام می کنیم به این امید که شاید تو دانشگاه

ببینیمشون! ما درسمون رو  به خوبی می خونیم چون ...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...به بهترین نحو ممکن

+نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت13:53توسط سحر |
پیغام تسلیت

پيغام تسليت

ديروز ساعت ۱۱ ظهر دوستم سارا زنگ زد و خبر خيلي بدي رو به من داد.خبر مرگ پدر دوست خوبمان

نگار جلالوندي!نگار يكي از دوستان و همكلاسان خوب ما بود...من پدرش رو قبلا ديدي بودم . مرد

بسيار مهربان و شوخ طبعي بود.بيچاره خيلي جوون بود . چيزي حدود ۴۰ سال بيشتر نداشت!

حميدرضا جلالوندي ، يك پروازگر پاراگلايتر بود و در اين كار دستي داشت.متاسفانه روز سه شنبه در اثر

برخورد به كوه جان به جان آفرين تسليم مي كند!دلم براي نگارو نشاط خواهر كوچكترش مي سوزد كه

در روز پدر ، مراسم ختم پدر مهربانشان را برگزار كردند...

من و دوستم سارا ديروز توي مسجد به مادرش قول داديم كه نگار رو تنها نذاريم ! اميدوارم همواره سالم 

باشند و براي يك بار ديگر به خانواده شان تسليت مي گويم!

نگار خيلي دختر خوبيه و لازم به ذكر است من و نگار و سارا هميشه با خودمون گوشي مياورديم مدرسه

ولي يك روز كه سارا نياورد و من و نگار قرار گذاشتيم با هم گوشي بياريم مدرسه‌،گوشي من و نگار رو

گرفتند و انضباتمان ۱۸ شد...اين هم از بازيگوشي هاي دوران دبيرستان ما است ديگر !من گوشيم رو

توي لقمه ي كوكو سبزي قايم كرده بودم و جالب كه مامانم هم از اين موضوع خبر داشت!در هرصورت

بين نمره هاي ۲۰ و ۱۹ من نمره ي ۱۸ انضباتم مي درخشيد!

+نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت15:34توسط سحر |
دوستی به نام سحر

به نام خدایی که شمس را آفرید تا مولانا عشق را بیاموزد

*این اولین up هست که من می خوام واسه این وبلاگ بذارم...

توی up قبلی سحر جون لطف کرده بود ماجرای دوستیمونو تعریف کرده بود ، ولی این انصاف نیست

که به قضیه از یک بعد نگاه کنیم.حالا من می خوام ماجرا رو از طرف خودم بگم :

از اون جایی که من علاقه ی شدیدی به خواب دارم و بیدار شدن صبح زود و رفتن به مدرسه برام

عذاب الیم ، همیشه جزو نفرات آخری بودم که مدرسه می رفتم . از قضا یه روز (به دلیلی) مجبور

شدم زودتر از روزای دیگه بیدار شم و به مدرسه برم.به همون خاطر هم اعصابم  به شدت خورد بود،

وارد مدرسه که شدم،تعداد معدودی از بچه ها اومده بودند ، از اونجایی هم که من آدم سرشناسی

تو مدرسه بودم همشون باهام سلام و علیک کردند و من با بی حوصلگی جوابشون و دادم .

از پله ها بالا رفتم و کیفم رو پرت کردم رو صندلیمو رفتم تو راهرو...یکدفعه هما رو دیدم که از دوستای

سال پیشم بود ، بدون مقدمه گفت : ستاره ! این سحر دوستمه و پرسپولیسی ۲ آتیشه ! و خلاصه

کل کل منو سحر شروع شد.منم که اعصابم خورد بود و دنبال یه راهی می گشتم تا خودمو خالی کنم.

اون روز گذشت ، در کل اون موقع ها از سحر و دوستای اطرافش خیلی بدم می آمد آخه احساس

می کردم خیلی بچه اند !!!!!!!!!!!!!!

از اونجایی که من عضو تیم فوتسال کشوری بودم ، حتی توی خونه هم اگه چیزی جلوی پام بود شروع

می کردم به بازی کردن ! اون روز تخته پاک کن سحر اینا تو راهرو بود و منم شروع کردم به بازی .

دوستام جمع شدن و کلی خندیدیم !  ولی به جون خودم من اصلا به رنگش توجه نکردم که قرمز

از روی قصد و هدفی هم اون کارو نکردم ولی زنگ بعد سحر تخته پاک کن و آورد و با من پاکش کرد!

منم خیلی بهم برخورد !من که بچه ها جرات نمی کردند بالاتر از گل بهم بگن حالا یه دختری که هیچ

رابطه ای باهاش نداشتم این کارو با من کرده بود . آدم کینه ای نیستم ولی تو دلم گفتم یه جوری

حالشو می گیرم.فردای اون روز دوست سحر یه نامه برام آورد و بهم داد و گفت : سحر خیلی دوست

داره با تو دوست بشه ! البته سحر تنها کسی نبود که توی اون روزا این درخواست و از من می کرد.

در واقع همه می خواستن به نحوی با من دوست بشن!و اون زمان من اخلاق بدی داشتم همه ی

اونا رو خورد کردم .همین طور سحر رو که واقعا پشیمونم.خلاصه بعد از کلی اتفاق من با سحر دوست

شدم.الانم خیلی خوشحالم که با چنین دختر مهربون و ماهی رابطه دارم و تمام سعیم رو می کنم

که این دوستی تا آخر عمرم پایدار بمونه...

حالا شما حسودیتون نشه ! به قول سحر جون : امید آخرین چیزی است که می میرد ...

منم یه خوبشو براتون پیدا می کنم !!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت23:20توسط ستاره |
تصادف دوستم غزاله !

"به نام خالق هستی"

من ، مهدیه و غزاله ۳ تا دوست خوب هستیم که همیشه راه مدرسه به خونه و خونه به مدرسه رو

پیاده می رفتیم و می اومدیم!

مهدیه توی کلاس ستاره اینا هستش . یعنی کلاس اول A !

روز اول ماه اردیبهشت ماه وقتی صبح سه تایی به مدرسه می رفتیم ، یک دوچرخه از پشت به

زمین خورد و به طرز وحشتناکی از پشت به ما برخورد کرد...دو پسر وقتی دیدند سالمند از جای

برخاسته و از ما عذر خواهی کردند.ما هم خیلی ترسیده بودیم و به راهمان ادامه دادیم ...

توی مدرسه طبق معمول با روال عادی و البته با رفتار غیرعادی ما گذشت ! ولی ظهر موقع برگشت

به خونه ، من نزدیک بود با یه پژوو تصادف کنم ولی سرعتش کم بود ... که غزاله برگشت گفت :

ببین خدا سومیش رو چه جوری بده !

وقتی داشتیم از خیابون تقریبا خلوت عباس آباد رد می شدیم ، با یک لحظه غفلت من و مهدیه

صدای جیغ غزاله رو شنیدیم و برگشتیم عقب دیدیم به طور وحشتناکی توی هوا ملق زد و به زمین

خورد...منم که اصلا توی چنین مواقعی نمی تونم خودم رو کنترل کنم با صدای بلند جیغ کشیدم و

دست مهدیه رو گرفتم و با سرعت به سمت غزاله رفتیم ! غزال مثل آدم های نیمه بیهوش روی

زمین افتاده بود و همه دورش جمع شده بودند...یکی زنگ زد به اورژانس ... یکی می گفت کیفش

رو بذارید زیر سرش که من نذاشتم چنین کاری رو انجام بدن چون ریسک بزرگی بود گفتم : اجازه

بدید تا اورژانس بیاد ، بعد ! من و مهدیه خیلی ترسیده بودیم...من با عجله به مغازه های مجاور رفته

به آنها سفارش کردم :این شمارشونه ...با خانوادش تماس بگیرید و برگشتم پیش بقیه ...

در همین حین که خیابون کاملا بسته شده بود یک ماشین به طرز وحشتناکی از بین جمعیت گذشت

و نزدیک بود روی پاهای غزال بی جان برود...همه فوحشش دادان ، آدم نفهم!

وقتی آمبولانس اومد ، من و مهدیه کیف غزال رو برداشته و همراهشان رفتیم ! من که از ترس زبونم

بند اومده بود به مهدیه اشاره کردم کفشاشو هم بیاره ! اونم رفت آورد...

قبل از رفتن آقا از من سوالاتی کرد و گفت : مدرسه تون کجا؟چند سالشه؟اسمش چیه؟؟و از این حرفا!

بعد توی آمبولانس همون سوال ها رو از غزال کرد...جالب اینکه من گفتم اون ۱۶ سالشه . خودش

گفت:۱۵ سالمه ! باید مدال افتخار به مهدیه بدیم چون خیلی خونسرد بود و در اون شرایط خونسردی

خودش رو حفظ کرد  . آقای به من می گفت : شما خودتون رو کنترل کنید !

وقتی پیاده شدیم و برانکارد بیمارستان رو براش آوردند ، پیرمرد به من گفت : مقنعه اش رو سرش

کنید  اومده پایین! تو اون وضعیت . من براشون متاسفم ! من رفتم جلو سرش درد گرفت و خودم رو

کشیدم عقب و مهدیه هم نتونست ، آقای خودش درست کرد...وقتی داخل بیمارستان شدیم ، کسی

به کارش رسیدگی نمی کرد و غزال هم از شدت درد می نالید .منم همش گریه می کردم اونم

روحیه اش بدتر میشد!

تا اینکه یه خانم دکتر اومد و معاینه اش کرد و یه برگه انداخت روش و گفت : عکس برداری از سر!

کسی به کارش رسیدگی نمی کرد که من عصبی شدم و اعتراض کردم . ولی انگار نه انگار...

دیگه بعد از گذشت چند دقیقه خواهرش و مادربزرگ و پدربزرگش هم اومدند ! بیچاره مادر ، پدرش

مدرسه بودند و بی خبر از همه جا! اون آقایی که با غزال تصادف کرده بود کل فامیلش رو آورده بود

بیمارستان ! ما دیگه وقتی دیدیم غزال به هوش اومده به خونه برگشتیم ! و خاطره ای بد در ذهنمان

شکل گرفت! عصرش مادرش تماس گرفت و تا از من و مادرم تشکر کند که گفت خداروشکر بهتر ولی

دکتر گفته لخته خون تو سرش جمع شده ، با سر خورده بود زمین و با معجزه زنده مانده! و با

دعاهای اطرافیانش چیزیش نشده *

فردا وقتی پامو گذاشتم مدرسه شروع به گریستن کردم و توی ذهنم صدای جیغ غزال بود!

در کل خداروشکر حالش خوب شد و به مدرسه اومد و ما هم به دیدنش رفتیم و از اینکه حالش خوب

است به خود نمی بالیدیم ! روزی که غزال به مدرسه اومد ،کل کلاس اول B خوشحال بودند!

ولی این برای من و مهدیه تجربه ای بود که دیگه پیاده نریم و هیچ وقت نرفتیم ولی غزاله جونم هنوز

عبرت نگرفته و همیشه پیاده میره و میاد 

"دوستان گلم ! مهدیه و غزاله مثل ستاره نیستند که از پیشم بروند ،خداروشکر سال آینده رو با هم

می گذرونیم!ما همیشه وقتی از مدرسه  به خانه می رفتیم،می رفتیم اداره پست ، غزال واسه برنامه

سلام بهار و من واسه پرسپولیس نامه می فرستادیم ! "

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت14:49توسط سحر |
دوستی به نام ستاره
این اولین خاطره از بهترین دوستان دنیاست...

اولین خاطره مربوط میشه به ۲۲ مهر ۱۳۸۶. روز بازی پرسپولیس و استقلال.اول صبح بود که من مثل همیشه

تنها به مدرسه رفتم.وقتی داخل کلاس شدم ، کسی نبود.بعد از چند دقیقه یکی از بچه ها آمد.اسمش هما .

 ما داشتیم با هم صحبت می کردیم که یکی از بچه های کلاس اول A وارد کلاس ما شد.با هما آشنا بود.هما

رو به من گفت : سحر جان ! این دوست من ستاره استقلالی . ما هنوز هم دیگه رو ندیده بودیم شروع به کل کل

کردیم . اونم چه جور کل کلی با صدای بلند ! مخصوصا من که طاقت توهین به پرسپولیس رو ندارم. خلاصه اون

روز گذشت و کل کل ما ادامه پیدا کرد . برای چند روز متوالی ما دعوا کردیم. تا جایی که من با تحریک دوستام

با تخت پاک کن به جونش افتادم...آخه ستاره نامرد با دوستاش با همون تخت پاک کن که قرمز بود توی راهرو

فوتبال بازی کردند...منم که وقتی شنیدم اومدم برم که باهاش دعوا کنم که یکی از دوستام گفت برو همون

تخت پاک کن رو به لباسش بمال ! منم خفن تحریک شدم و رفتم...من خیلی ازش متنفر بودم...ولی چند روز که

گذشت و من در دلم احساس خوبی نسبت به اون پیدا کردم و من که هنوز یک ماه از مدرسه ها نگذشته بود با

تمام بچه ها ی کلاس رفیق شده بودم ، یک روز که دبیر ریاضی ما نیامده بود و همه در حیاط جمع بودیم ، من به

دوستانم گفتم می خوام منو با یکی آشتی کنید. اونا هم پرسیدند با کی؟ منم گفتم : ستاره ایمانی اول A !

اونا گفتند محال.منم گفتم میشه...دوستان من الهام و سوسن و بقیه رفتند با ستاره حرف زدند . ستاره انگاری

نفهمیده بود منظور الهام اینا کیه ؟ اونا هم اومدند تو کلاس اول B یعنی کلاس ما و منو به ستاره نشون دادند.

ستاره هم اصلا نپذیرفت و به این دوستی پشت کرد.منم که خیلی زرنگ بودم به سپیده گفتم بگو می خواد از این

مدرسه بره . می خواد بره یه شهر دیگه . می خواد عذر خواهی کنه.ستاره هم گفت باشه...و بی تفاوت گذشت

من خیلی وارد بودم.زنگ آخر که مطالعات داشتیم ، من به همراه دوستم سارا نامه ای زیبا برایش نوشتیم.سارا

توی اون نامه عکس ستاره رو کشید با دست شکسته اش...من گفتم پاک کن . این چیه؟؟؟!!!

خلاصه سارا از دبیرمون اجازه گرفت و رفت این نامه رو به ستاره داد. اونم شنبه یعنی ۲۸ مهر جواب نامه رو بهم

داد و گفت : سر کارم گذاشتی؟منم فهمیدم عسل دوستم این حرف رو بهش زده ، گفتم اشتباه فهمیدی...

خلاصه بعد از کلی کل انداختن با هم دوست شدیم.ولی چه دوستی؟دوستی که همش اون به من بی محلی

می کرد.تا اینکه از ماه فروردین به این ور بود که بیشتر با هم آشنا شدیم و الان همدیگرو خیلی دوست داریم.من

فکر می کنم اون دوست جدانشدنی منه ! خدا نگهش داره .

ولی سال آینده اون از مدرسه ما میره و این خیلی برای ما بد . در هر صورت دوستی رسمی ما به دو ماهم

نکشید....شما واسمون دعا کنید ادامه دار باشه...

"حالا خاطره های این یک سال تحصیلی با ستاره و بقیه بچه ها رو توی

آپ های بعدیم می گذارم."

 

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت14:59توسط سحر |
Powered By Saman & Zari Moraba & Project By PersianUse.com
و در صورت لزوم دانلود كد قالب ----> Download