تبليغاتX
بازی با مطالب

بازی با مطالب

ناگفته ها

بازم دلم گرفته...کی میشه برا همیشه بیام پیشت؟؟

خسته ام از مرگ و خاکستر نشین سایه ام

کاش می آمد شبی عمرم به پایان

 

خرم آن روز کزین منزل جانان بروم

راحت جان طلبم از پی جانان بروم...

 

دق کردم از بس تو خونه جای خالیت رو احساس کردم اونقدر خودم رو مشغول کردم که دیگه کمتر تو خونه باشم...

اگر امسال با اصرار بقیه نبود محال بود سفره عید رو بندازیم الان ۴ عیده که رفتی و تنهامون گذاشتی . مامانی دلم میخواد ببینمت ...

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا کمی باور کنم

زندگی بی روی زیبایت سزای ما نبود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط سایه  | 

آه خدایا

چه رسم جالبی است

محبتت را می گذارند پای احتیاجت

صداقتت را پای سادگیت

سکوتت را پای نفهمیت

نگرانیت را پای تنهانیت

وفاداریت را پای بی کسی ات

وآنقدر تکرار می کنند که خودت باورت شود که تنهایی و بی کس محتاج...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت   توسط سایه  | 

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!


گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه

مےخواهد...!


نه به شکل ِ دوستت دارم

 و یا نه بــ ِ شکل ِ بے


تو مے میرمـــ...!


ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش...

 فردا روز دیگر ے ست !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت   توسط سایه  | 

سلام..

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسیدم

بزار جونم برات بگه که چی دیدم چی شنیدم

این قصه و ترانه نیست،بازی کودکانه نیست

رنگ وریای آدما حقیقته افسانه نیست

پوشالیه وجودشون،حقیقت دروغ شون

حتی خدا گول میخوره از ظاهر سجودشون

قصه ی عشق وعاطفه ،نقش تو قصه ها شده

شکستن دل رفیق دفع قضا بلا شده

دروغ دیگه یه عادته ،برادری حکایته

افتاده رو لگد زدن،اینم یه جور حمایته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط سایه  | 

خدانگهدار.........

غریب آمده بودم ،غریب خواهم رفت

نچیده سیب ،به رویای سیب خواهم رفت

 

زندگی تلخ ترین خواب من است

خسته ام

خسته از این خواب بلند

.

.

.

شاید روزی دوباره برگردم.....خدانگهدار تا آن روز.....

از دوستای گلم رازپاییز و سارا ی عزیزم سپاسگذارم و فراموشتان نخواهم کرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت   توسط سایه  | 

...

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت   توسط سایه  | 

گناهم چیست؟؟؟

گناهم را نمیدانم

                    تقاصم را سبکتر کن.....

.

.

.

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري


نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري


غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد


كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري


چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان


كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري

.

.

ه .الف.سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت   توسط سایه  | 

می خواهم قدری درد دل کنم!!!!

 

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم ،کم که نه، هرروز کم کم می خوریم

 

آب می خواهم سرابم می دهند ،عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ،از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند ،بی گناهی بودم و دارم زدند

 

 دشنه ی نامرد بر پشتم نشست ، از غم نامردمی قلبم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد ،یک شبه بیداد آمد ، داد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام ، تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 

عشق اگر این است مرتد می شوم ،خوب اگر این است من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است ،کافرم دیگر مسلمانی بس است

 

در میان خلق سر در گم شدم ،عاقبت آلوده ی مردم شدم

 

بعد از این با بی کسی خو می کنم ،هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

نیستم از مردم خنجر به دست ، بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم بت پرستی کار ماست ،چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 

درد می بارد چون لب تر می کنم ، طالعم شوم است باور می کنم

 

من که با دریا تلاطم کرده ام ،راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟

 

قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوش باورم گولم مزن !

 

من نمی گویم که خاموشم مکن !من نمی گویم فراموشم مکن !

 

من نمی گویم که با من یار باش !من نمی گویم مرا غمخوار باش

  

من نمی گویم دگر گفتن بس است ! گفتن اما هیچ ،نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شیرین! شاد باش ،دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

آه ! در شهر شما یاری نبود ، قصه هایم را خریداری نبود!!

 

وای ! رسم شهرتان بیداد بود ،شهرتان از خون ما آ باد بود

 

از در و دیوارتان خون می چکد ،خون من فرهاد ، مجنون می چکد

 

خسته ام از قصه های شوم تان !خسته از همدردی مسموم تان !

 

این همه خنجر دل کس خون نشد !این همه لیلی ، کسی مجنون نشد ؟!

 

آسمان خالی شد از فریادتان ! بیستون در حسرت فرهاد تان

 

کوه کندن گر نباشد پیشه ام ، بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 

عشق از من دور و پایم لنگ بود ، قیمتش بسیارو دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود ،تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه !!! فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه !!!

 

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه !!! هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه !!!

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت !هر که با ما بود از ما می گریخت !

 

چند روزی است حالم دیدنی است ، حال من از این و آن پرسیدنی است

 

گاه بر روی زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفأل می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت ،یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

*ما ز یاران چشم یاری داشتیم*

*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم*

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت   توسط سایه  | 

دلم بدجور گرفته چه کنم خدایا؟؟؟

در این ژرفای شب دلم آرزویی ندارد

اما

دلم دلگیر است

بس کن دلک خسته ی من

بهانه بس است

تقدیر تو سکوت است

چشمانم هوای باران کرده است....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت   توسط سایه  | 

دلم گرفت...

 

من از تمام مردم دوران دلم گرفت


از قلب وهم خورده انسان دلم گرفت


از هر چه بود و هست و هر انچه نبود و شد


از بغض اه گشته باران دلم گرفت


من از سقوط لحظه رفتن هدر شدن


از چشم ناامید زمستان دلم گرفت


از یاد سفره های پر از اشک و نان خشک


از خنده سیاه پلیدان دلم گرفت


از سرخ گشته گونه بیمار کودکان


از شانه های خسته و بی جان دلم گرفت


از رفتن و نبودن و تنها سپر شدن


از طعم و بوی عشق چه اسان دلم گرفت


از دستهای سرد رفیقان نا رفیق


از لحن تلخ و ناله طوفان دلم گرفت


از روز خائنان به ظاهر غزل فروش


از این قفس نمای چو زندان دلم گرفت


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط سایه  | 

جاده قلب



جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست

جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد

كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم

كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت

حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست

بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا

بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من

با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
 
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت   توسط سایه  | 

بگو مادر هنوزم یادی از ما میکنی یا نه؟

درون سینه ات یاد عزیزان میکنی یا نه؟

به هر دردی که گشتم مبتلا کردی مداوایم

غم بی مادری را هم مداوا میکنی یا نه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت   توسط سایه  | 

رقص مرگ...

عجب خاموشی دلگیر و سردی                     چه بی تابی، چه تنهایی، چه دردی!

نمی پیچد صدایی در فضایی                        صدای پای حتّی دوره گردی

چه رقصی می کند همراه با باد                     کنار پایم امشب برگ زردی

در این خاموشی و غوغای پنهان                   زبانم با دلم دارد  نبردی

خدایا خانه ای تنگ آفریدی                         خدایا با دل تنگم چه کردی ؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت   توسط سایه  | 

...

به تو عادت کرده بودم رفتي و دلو شکوندي
با چشام شدي غريبه خاطره هامونو سوزوندي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

حيف قلبم که يه روز به تو دادمش امانت
چشماي باروني من کرده بودش به تو عادت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت   توسط سایه  | 

....

در شب کوچک من ،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

 در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن

 وزش ظلمت را می شنوی ؟

 من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

 گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

 ابرها همچون انبوه عزاداران

 لحظه باریدن را گویی منتظرند

 لحظه ای

 و پس از ان ،هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 و زمین دارد باز می ماند از چرخش

 پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست....

"فروغ"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت   توسط سایه  | 

مادرم روزت مبارک...


تاج از فراق فلک برداشتن

تا ابد این تاج بر سر داشتن

ثروت و مال ومنال و عمر نوح

نیست همچون لذت یک لحظه مادر داشتن...


کاش بودی.... تا دلم تنها نبود....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت   توسط سایه  | 

ممنونم خدا...

خدایا

خداوندا ازت ممنونم از ته دلم

امروز به باوری دست یافتم که تنها خودت از اون باخبری..

خدایا ممنونتم

خدایا باورم شد که من رو دوست داری میدونم دقیقا6ماه پیش التماست میکردم جوابم رو

بدی و حاجتم رو روا کنی،اما جوابم رو ندادی...امروز روزیه که فهمیدم چرا جوابم رو

ندادی....ممنونتم خدا که اون بالا هنوز حواست به منم هست...

دیروز به دوستم میگفتم تلقین کنیم که خدا حواسش به ماهست... امروز با تمام وجود

شکرت میکنم که هنوز من رو فراموش نکردی!...

خدا جونم ممنونتم....

دوست دارم خدا ..

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه

ميگفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و

يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد سرانجام گنجشك روي

شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ،

گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي

داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم

از من گرفتي . اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه

محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را

واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا

مانده بود .

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو

ندانسته به دشمني ام بر خاستي .

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت   توسط سایه  | 

...

گریه امانم را بریده

می خواهم حرف بزنم

دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم.

می خواهم نباشم.

حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است.

خسته نیستم .

خسته ازهیچ کسی نیستم.

خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم.

خسته ازاین همه دوری هستم.

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.

کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.

صداقت ،کمترخریداری دارد.

 

 

باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری

یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.

دلم گرفته است.

از خودم.

از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.

تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود.

جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.

 

 

 

گریه ، امانم نمی دهد

حرف بسیار دارم

سکوت ،

مرا بیشتر می فهمد تا حرف.

سکوت می کنم.

 

 

از این پس می خواهم خودم باشم.

نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند.

من به تحسین کسی نیاز ندارم.

دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.





آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت.

سکوت.

سکوت.......

گاهی وقتها سکوت همه چیز است.

گفته ها سیاهی دفترند .

باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد.

سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .

نه خاطر کسی را مکدر می کند.

دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ،

نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.

 

.

همینجا سکوت می کنم.

ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت   توسط سایه  | 

چرا هوا بهتر نمی شود؟؟؟

 

    دلم گرفته ،

 

        دلم با تمام وجود تو را میخواهد.

 

             اکنون بگو بدون تو چگونه این کویر بی باران را بهاری کنم ؟؟

 

تو رفتی و من تازه می فهمم غم نبودنت چقدر سنگین است...

 

  نمی دانم عجیب چند روز است هر چه ابر دلم میبارد ، آسمانش پاک و

صاف و آفتابی  نمی شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت   توسط سایه  | 

خدایا...

 

 

 خدایا  پریشانم ،چه کنم با این دل شکسته ام ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت   توسط سایه  | 

خدایا چه کنم...

 

 

دلم فریاد میخواهد

     ولی در انزوای خویش

              چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هرشب...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت   توسط سایه  | 

مادر دلم برایت تنگ شده...

این روزها مدام هوا ابری است ، مثل هوای دل من ...

دلم برایت تنگ شده ،به دنبال راهم. راهی به وسعت آسمانها ،راهی به

بینهایت ،راهی که انتهاش به طلوع های افق دلم ختم شود .

حس عجیبی مدام در گوشم زمزمه میکند تا رسیدن به تو راهی نمانده...

نمی دانی که برای روز اول دیدارمان چه خیال ها دارم ؟!

اول از همه سفره ی دل غمگین و بی کسیم را برایت باز میکنم که بدانی بعد

 از تو چه کشیدم...

تا بدانی آنقدر نقش بازی کردم که گاهی اوقات باورم نمیشد این منم همان

 دخترک تنها و غمگینی که روزگار بی رحمانه بالهای آرزویش را چید...

سفره ی تنهایی ام را زیر پایت پهن میکنم که بدانی بعد از 3سال چه میکشم

 بعد از تو...

کاش این حس عجیب هرچه زودتر به واقعیت بپیوندد.

پایان قصه نزدیکست...

آه زندگی هیچ دفعه به کامم نبودی ...حتی برای یکبار /....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت   توسط سایه  | 

...

 

اندوه تازه ای نیست....

    باز هم دل تنگی های من و....

          .

                 .

                      .

                            بی تفاوتی آدم ها...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط سایه  | 

تنها ماندم...

غمی دارم زدلتنگی اگر گویم زبان سوزد

         اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

                        خودم تنها ....

                            وجودم بی کس و تنها ....

در این شهر فراموشی ،در این مستی وبیهوشی

              به دور افتاده ام تنها...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت   توسط سایه  | 

باغبان کرده فراموش!؟؟

 

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست

دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

 .

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت   توسط سایه  | 

تو محکومی

 

وقتی نمی توانی فریاد بزنی، ناله نکن! خاموش باش!

قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟!

تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی.

 

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت   توسط سایه  | 

غم دارم...

 قاصدک غم دارم،

غم آوارگی و دربدری،

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من همه

از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

روح من عصیان زده و طوفانیست،

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم،غم به اندازه سنگینی عالم دارم،

.

.

.

امروز دومین سال است که رفتی وتنهایمان گذاشتی...

 

باورم نیست که تو رفتی وخاموش شدی

ترک ما کردی وبا خاک هم آغوش شدی

خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود

ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی؟!...

 

شرمنده اگه غم مینویسم دست خودم نیست

 دلم برا کسی تنگ شده که تمام هستی ام بود،تمام زندگیم بود، تگیه گاه گریه هام بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت   توسط سایه  | 

خیلی دلم گرفته....


مپرس از من، من گمگشته در رويای رنگينم


مرا بگذار، ها! بگذار با اندوه شيرينم


پُر از تنهايی ام، از خاطر عالم فراموشم


مپرس از من، من همسايه با غمهای ديرينم


من از روز ازل از آرزوی خويش واماندم


چگونه طی کنم اين جاده را با پای چوبينم


من و اين آسمان سوخته، اين ابر بغض آلود


خدايا! گريه هم ديگر نخواهد داد تسکينم

.

.


الان اونقدر ذهنم پر وخالی میشه که نمیدونم از چی و از کجا بنویسم

 قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند....

نه... نه ... بسه ....

 

و چقدر صبورم من که حتی به اشک اجازه جاری شدن برای از دست رفتنت را نمی دهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت   توسط سایه  | 

سکوت....

بیا ببین اگر سکوت کرده ام معنی اش این نیست که حرفی برای گفتن ندارم

معنی اش را تنها کسی میفهمد که بداند بغض چیست؟

سکوت تنها چاره ام بود ...

اگر قلبم می نوشت ،زبانم می مرد....

و اگر زبانم میگفت ، دلم می شکست....

سکوت تنها چاره ام بود آنجا که قلبم شکست و تکه تکه شد

مجبور به سکوت شدم....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت   توسط سایه  | 

سلام به دوستای گلم...

سلام

 

از دوستای عزیزم که تو این مدت تنهام نزاشتن ممنونم ....

 

امیدوارم بتونم خوبیاتون رو جبران کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت   توسط سایه  |